عبدالرضا !!! - پایگاه خبری تحلیلی عصر ماه اهواز

  مشاهده مطلب

      ۱۲ اسفند ۱۳۹۷      ۰             99137      اجتماعی, عناوین اصلی   Print This Post Print This Post

دکتر رحمانیان معاون درمان سالهای پیش دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز، درگذشت.این جوان لاغر اندام وخوش تیپ وخونگرم جهرمی در دهه هفتاد منشاء خدمات زیادی در دانشگاه ما شد.آی سی یوها وان آی سی یوها، سی سی یو ها وبخشهای دیالیز وام آر آی یادگار اوست...افق دیدش بسیار فراتر از زمان خود بود.... اینها بخشی از سخنان استاد ممبینی این کهنه سوار سازندگی دانشگاه در طول حدود ۱۴ سال ریاست بردانشگاه بود که در شورای آموزشی دانشکده پزشکی در بزرگداشت جراح مغز واعصاب مرحوم دکتر رحمانیان گفت... باورم نمیشود او درگذشته باشد. باورم نمیشود از تحرک به سکون افتاده باشد......

سید بیا تو.... عبدالرضا در حالیکه بیل در دست داشت وباغچه خود را آماده کاشت گل میکرد مرا بداخل خانه اش در همسایگی ما در ملی راه دعوت کرد..... چای بعد از ظهر با عطر بهار نارنج... گویی شیراز که نه جهرم را به ملی راه آورده.... درخت خرمای تازه غرس کرده...با چند درخت نارنج اطراف و با گل کاغذی روی سایه بان اتوموبیل و باغچه فرش شده از چمن وانواع گل......درحالیکه می خندید گفت شما خوزستانی ها بی سلیقه اید... درخت به این زیبایی....درخت خرما، نخل معروف... چرا از خانه هایتان رفته است.....برای کارگاه آموزشی ایدز به شیراز رفته بودیم... به اتفاق معاون درمان... من معاون بهداشت دانشگاه بودم ....در افتتاحیه رئیس دانشگاه پروفسور ملک حسینی، پدر پیوند کبد با ایشان خوش وبشی کرد و اکثر افراد دانشگاه شیراز او را میشناختند... در اهواز اکثر مسئولین از مهندس مقیمی استاندار تا معاونین او را میشناختند وروابط محکمی با آنها داشت.... در یک کلام روابط عمومی اش قوی بود و در جهت حل مشکلات و انجام کارهای سخت وغیر ممکن از آن سود میبرد...بعبارتی علمی تر، ایشان از ۵ ستاره مدیریتی تقریبا هر پنج ستاره را داشت...ژنرال پنج ستاره مدیریت سلامت....

وقتی از استادم، یلدا میگفتم و از یک استاد عارف و یک پزشک والا میگفتم سراپا گوش بود...او هم از استادش دکتر اعرابی میگفت از مهربانی هایش و از مهارت وحذاقتش وتبحرش از تشخیص و جراحی مغز و اعصاب چنان از مهربانی و انسانیت استادش میگفت که در عالم خیال فرشته ای میدیدم با دوبال و دونیمه صورت....یلدا واعرابی......قدردان بود وقدر شناس... مهربان بود و مهرورز... استاد بود و دانشجو.... پزشک بود و بیمار..... و پزشکی که بیمار باشد میداند بیمار چه میکشد و پزشک چگونه باشد...وقتی در بخش نوروسرجری گلستان بستری بودم رئیس بخش هم بود ودیسیپلینی محکم حاکم بربخش... پرستاران وپرسنل دوستش داشتند واز دیسیپلینش هراسان...هراسان از خطا واهمال....

آخرین باری که در اهواز دیدمش یک شب بهاری بود... زن و پچه هاش را به شیراز فرستاده بود... با اساتید،ممبینی،مظفری و مرتضی حقیری این غریبه آشنا، معاون پشتیبانی تلاشگر دانشگاه به  آپارتمان محقرش نزدیک بیمارستان آریا (ساختمان قدیمی) رفتیم.... شب شاد و صمیمی و..... درکنار گله هایش از برخی رفتارها ولی بابزرگواری و مناعت طبع وگفتن لطیفه ها و طنازی جوکها در جوی شاد و پرنشاط از ما پذیرائی کرد ساده با چای وبیسکویت....زندگی محقر در شرایط سخت، نشان از روح مقاوم، درویش وپرقناعتش داشت.......وقتی خبر درگذشت جوان ناکامش را شنیدم دربهت فرورفتم ... آن کودک شاد با دوچرخه سواریش در حیاط پرطراوت خانه وخنده های کودکانه!!! اکنون در عنفوان جوانی وتحصیل مهندسی ناباورانه رفته بود وداغی بر دل عبدالرضا.... صدای گرفته وحزینش از تلفن که تسلیتش گفتم قلبم را لرزاند... گذشته از رابطه دوستی وهمکاری پزشک معالجم وجراح دیسک کمر لغزان،دردناک و مزاحمم نیز بود.....

وقتی از سخیراوی انیس وهمدمش شنیدم که برای تحصیل فرزند دومش مشکلی دارد با اوتماس گرفتم ...هم فکری، راهنمایی در حد مشاوره ای آموزشی...و وقتی خبر مرگ فرزند دومش را شنیدم جرات تسلیت تلفنی نداشتم.... بغض کرده گفتم ای خدای مهربان این چه امتحانی است که با بنده مخلص و مومن خود میکنی؟ از مرحوم پدرم شنیده بودم که امتحان خدا از بندگان مورد علاقه اش سخت وشدید است.. حسین بن علی(ع) که از او به خدا محبوبتر نبود، چه امتحان سخت و غیرقابل تحملی داد.... گویی امتحان الهی از عبدالرضا تمامی نداشت... وقتی از دکتر سعیدیان شنیدم که اینبار امتحان، خود اوست...جسم عبدالرضا ... سرطان صفراوی و پانکراس.... خدای من چگونه با او صحبت کنم؟... چه بگویم؟ چگونه آن قیافه شاداب وخندان وپرنشاط را با آن چهره زرد و درد کشیده و لاغر در خیال خود تطبیق دهم....نه نه نمی توانم.....گریه ام...هق هق گریه ام مقاومت اورا در هم میریزد ..... مقاومت مرد و مردانه ای که چند ماهی دوام داشت....عفریت مرگ عبدالرضای ما را از ما گرفت....از دوستدارانش گرفت....از بیمارانش گرفت.... از نیازمندان به دانش، طبابت و حذاقتش گرفت....مهربانی را از مهربانان گرفت....بسیجی مخلص ودلاور مردی را از لشکر مرتضی آوینی ها گرفت....عاشقی از عاشقان!

دکتر سید محمد علوی

 

 دیدگاههای کاربران

  1-  دیدگاهها پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شوند.
  2-  از ارسال دیدگاههای تکراری و حاوی توهین به حزب یا گروه خاصی پرهیز گردد.

دیدگاه های بسته

با عرض پوزش. مطلبی یافت نشد!