دختری از هور - قسمت ۷۶ - پایگاه خبری تحلیلی عصر ماه اهواز

  مشاهده مطلب

      ۲۱ اسفند ۱۳۹۷      ۰             99589      ادبیات, مقالات   Print This Post Print This Post

ام حلیمه مکثی کرد و با ترجمه ی حمیده ادامه داد:- ابو سعد در این مدت کم و بیش و دور از چشمان نگهبان و تیز عوفه و چاسبیه به من سر می زد و احوالم را می پرسید. او به من گفت که عوفه چگونه خواسته بود او را چیز خور بکند اما سعد او را دیده و به او اطلاع داده بود که مواظب باشد. ابو سعد هم وانمود کرد چیز خور شده است تا از دست خطرناک عوفه و چاسبیه در امان باشد. وقتی جنگ تمام شد ماها مثل بقیه خوشحال بودیم که به خانه و کاشانه ی خود باز خواهیم گشت. اما این گونه نشد و ارتش عراق همچنان ما را در اسارت خود نگاه داشت و اجازه ی بازگشت به هیچ کس را نداد. البته در این مدت بعضی از مردم ساکن اردوگاه بصورت شبانه و پنهانی از اردوگاه فرار می کردند و به روستاهای خود باز می گشتند.

درست در این ایام بود که خاچیه و پس از اطمینان از فوت شلش، وصیت نامه را به ابو سعد داد. ابو سعد هم نزد من آمد و شروع به خواندن کلمه به کلمه ی آن کرد. وقتی به قتل یاسر و حمد رسید آتش خشمشش مثل آتشفشان فوران کرد. هنوز آن صحنه را از یاد نمی برم. سرخی، تمام چشمانش را فرا گرفته و مثل بید به لرزه افتاده بود. لرزش دستانش آن گونه بود که گویی یارای گرفتن کاغذ های وصیت نامه هم نبود. نمی دانستم در آن لحظه چه کاری انجام دهم. دوست داشتم فریاد بکشم و همه ی اهالی را از ظلم و جنایت یابر آگاه کنم. اما می ترسیدم با این کارم آتش خشم ابو سعد را دو چندان می کردم و او حتما بلافاصله به یابر حمله خواهد کرد و حتی اگر هم دستش به یابر می رسید و او را می کشت دست آخر به وسیله ی عراقی ها به جرم شورش تیرباران می شد. به همین خاطر خودم را روی دو پایش انداختم و التماسش کردم که فعلا کاری به کار یابر نداشته باشد و بی گدار به آب نزند.

در این مدت ما سعی کردیم از یابر بیشتر حرف شنویی داشته باشیم و کاری نمی کردیم تا سبب آگاهی او از نقشه ای که برای او کشیده بودیم شود. تا این که وقت موعود فرا رسید. فرار مردم از اردوگاه بیشتر شده و حکومت عراق هم روز به روز ضعیف تر می شد. یابر توانست از طریق پول و عوامل خود یک سری هماهنگی هایی انجام دهد و چندین مشحوف(قایق کوچک) برای ما و اهالی که همراه ما بودند بخرد و نزد هورنشینان عراقی به امانت بگذارد. تا این که در اواسط یک شب تاریک، آهسته آهسته اردوگاه را ترک کردیم و پس از پشت سر گذاشتن خشکی، حوالی صبح به کناره های هور و نزد هورنشینان عراقی رسیدیم. آن ها، مشحوف ها را تحویل ما دادند و ما هم پس از به آب زدن آن ها به سمت هور خودمان به حرکت در آمدیم. وقتی ابو سعد سوار مشحوفی شد که من در آن بودم دیدم فاله( نیزه) ای در دست دارد که آن را از هورنشینان عراقی آورده بود. گویا به آن ها گفته بود که امکان دارد دیر به مقصد برسند به همین خاطر فاله را خواسته بود که به صید ماهی بپردازد تا گرسنگی، زن ها و بچه ها را نیازارد. یابر و عوفه سوار یک مشحوف شدند.

آن ها آخرین مشحوفی بودند که به دنبال ما به حرکت افتادند. بعد از مدتی و همین که مطمئن شدیم وارد هور خودمان شدیم دیدم ابو سعد فاله را محکم تر به دست گرفته است. از حرکات و رفتارش فهمیدم می خواهد یابر را هدف قرار دهد. به همین خاطر شروع به کم کردن سرعت مشحوفش کرد تا یابر به او برسد. سایر مشحوف ها هم کمی از ما فاصله گرفته بودند اما ما را کاملا در دید و صدای خود داشتند. ابو سعد فاله را به سمت یابر نشانه رفت و با فریاد گفت:- وصل یومک یه یابر.. عشت کل عمرک غدّار و جبان.. گوم اوگف مثل الرجال لان ارید اقتلک ابثار اخوی یاسر و حمد.. گوم...

روز مرگت فرا رسید یابر.. تمام عمرت رو ترسو و خائن زندگی کردی.. حداقل در این لحظات پایان عمرت مثل یک مرد بلند شو چون من به خون خواهی یاسر و حمد می خواهم جان تو را بگیرم.. بلند شو...ابو سعد این را گفت و خواست فاله را به سینه ی یابر فرو برد اما یابر زرنگی کرد و زودتر از ابو سعد ‌کُلتش را درآورد و یک تیر به سمت ابو سعد شلیک کرد و او را از ناحیه ی شکم زخمی و در کف مشحوف
واژگون کرد. یابر یکه خورده و سراسیمه بود. تا کنون این گونه او را ترسان ندیده بودم. به چپ و راست نگاه می کرد. حس می کرد همه می خواهند به او حمله کنند. عوفه هم جیغ می کشید و با فریاد چاسبیه را صدا می کرد. یابر مسیر مشحوف را به سمت هور عراق چرخاند ‌که به عراق فرار کند. من مانده بودم و بدن غرق در خون ابو سعد؛ نمی دانستم چه کار کنم. با فریاد جیغ می ‌کشیدم و با گریه فریاد می زدم:- ها یمه.. وین النشامه.. لا اتخلون هذا الجبان یشرد.. یمه الحگوله...کجایید مادر.. شیر مردان کجایند.. نگذارید این بز دل فرار کند.. دنبالش کنید مادر...

نگاهم گاهی به ابو سعد و گاهی به یابر بود که داشت کم کم از ما دور می شد و من هنوز فریاد می زدم و کمک می خواستم. ناگهان متوجه چپ شدن مشحوف یابر شدم. یابر و عوفه هر دو به آب افتادند. گویا دستان یک نفر از دل آب، لبه ی مشحوف را چرخانده و آن را چپ کرده بود. عوفه چند تقلایی کرد و کمک می خواست. اما چند دقیقه ی بعد همانند این که غرق شده باشد دیگر صدایی از او نشنیدم. ولی از یابر خبری نبود. موج های آب به این طرف و آن طرف می رفتند. معلوم بود مبارزه ای در زیر آب در حال وقوع بود. اندکی بعد موج ها آرام گرفتند و منصور بالای آب آمد و در حالیکه فریاد می زد:- کتلته.. کتلت الجبان.. جده.. خذیت ابثار ابوی و خالی...کشتمش.. ترسو رو کشتم.. مادربزرگ.. من انتقام پدرم حمد و یاسر را گرفتم...به سمت مشحوف ما می آمد. ابو سعد با شنیدن حرف های منصور چشمانش را کمی باز کرد و لبخندی زد. من هم مرتب کِل می زدم و همراه با آن هوسه می خواندم:رد لا تدهدا ابحلگ آفه.. رد لا تدهدا...جمیله گفت:- چاسبیه چی کار می کرد؟

ام حلیمه گفت:- شوک مرگ یابر و عوفه، ذهن چاسبیه را مختل کرد. وقتی به ساحل رسیدیم چاسبیه بدون عبا و عصابه و در حالیکه گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد از کنار ما دور شد. هیچ کس هم دنبالش نرفت. مدت ها بعد یک نفر آمد و گفت که چاسبیه را در "سه راه" دیده است که در بین مردم به " مهبوله" " دیوانه" معروف شده است و با لباس های ژولیده و کثیف، گوشه به گوشه ی خیابان ها را می چرخد و گدایی می کند...‌‌

م. توفیق بنی جَمیل

ادامه دارد..

 

 دیدگاههای کاربران

  1-  دیدگاهها پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شوند.
  2-  از ارسال دیدگاههای تکراری و حاوی توهین به حزب یا گروه خاصی پرهیز گردد.

دیدگاه های بسته

با عرض پوزش. مطلبی یافت نشد!