به خاطر چشمانت شعر می سرایم! - پایگاه خبری تحلیلی عصر ماه اهواز

  مشاهده مطلب

      ۲۲ بهمن ۱۳۹۷      ۰             98097      ادبیات, مقالات   Print This Post Print This Post

آفتاب هر لحظه بر شدت گرمایش می افزود. گویی اهواز را پاره ای جدا شده از تن خود می دید و با اشعه هایش دست نوازش بر سر مردم می کشید و خون و تن آن ها را گرم و عرق را از سر و روی شان سرازیر می کرد. چند ساعتی بود که از منزل خارج شده و به قصد دیدار دوستش راهی یکی از روستاهای دور شده بود. همانند این که گرما را بیشتر احساس کرده باشد و برای این که بداند زمان چیست نگاهی به آسمان کرد. اما نتوانست تحمل کند و سرش را بلافاصله پایین آورد.

بدون آن که دست خودش باشد چشمانش را بست. گویی همین چند لحظه کافی بود تا گرما، سفیدی نگاه هایش را به رنگ خود نماید. شدت پرتوها به حدی بود که حتی با وجود بستن چشمهایش هنوز هم زردی آن ها را می دید. با گوشه ی چفیه اش دو چشمش را مالید و آن ها را چند بار باز و بسته کرد تا بینایی اش را دوباره بدست آورد و به حالت طبیعی خود باز گردد. سوار، از دور چشمش به برکه ی آبی افتاد. همانند این که تشنگی بر او چیره شده باشد با دو پایش به کمر "اکحیله"( اسب اصیلش) زد. اکحیله هم که حالی بهتر از او نداشت با همین تلنگر به سرعت به سمت برکه شتافت. سوار از اسب پایین آمد و خود را به آب زد. اکحیله هم به وسط آب رفت و شروع به خوردن آب کرد. همین که سوار کمی خنک شد و احساس کرد آرام شده است سرش را بالا گرفت و نگاهی به اطراف کرد. چند دختر لب برکه ایستاده و به او نگاه می کردند. گویی ندانسته وارد حریم بازی و دست و رو شستن آن ها شده بود. سوار با رویی خجالت زده گفت:- عذرا بنات.. آنه ما شفتچن.. و اذا شایفچن چان ما اییت اهنا و رحت ذاک الصوب امنل برکه و ما زاحمتچن...عذر خواهی می کنم دخترا.. شما رو ندیدم.. و اگر شما رو می دیدم اینجا نمی آمدم و به آن سمت برکه می رفتم و مزاحم شما نمی شدم...

در میان این دختران چهره ی زیبای دختری توجهش را جلب کرد. هیکل رعنایی داشت. چهره ی سبزه و با نمک و چشمانی درشت او را از سایر دخترها متمایز می کرد. همچنانکه چشم از او بر نمی داشت و بدون آن که او را مستقیما مورد خطاب قرار دهد ادامه داد:- اگول.. عفوا.. عدچن مای صالح للشرب؟میگم.. البته عذر خواهی می کنم.. آبی که برای نوشیدن باشد همراه دارید؟همان دختر رعنا گفت:-ای.. عدنه...بله.. داریم...سپس به نزدیکی سوار آمد. ظرف آبی(شربه) به او داد و گفت:- هاک جدی...بفرما پدربزرگ...سوار که از شنیدن کلمه ی پدربزرگ، بیزار و حالش گرفته شده بود نگاهی به تصویرش کرد که در آب به او خیره شده بود. مدتی به خود نرسیده و محاسنش کمی سفید شده بودند. همین که ظرف آب را از دستان دختر می گرفت گفت:

اشمگلهه اگرب یگلی هاک یدای     ایفلت و ابیوم لیّه اسلبت یدای

انجرح گلبی و من الصوبین یدای    انهیم بیته المشیب اشعمل بیه

وقتی به من نزدیک شد من را پدربزرگ خطاب کرد
و وقتی دستانش به دستانم خوردند آن ها پس کشید
دلم شکست و از غم عمر و غم پدربزرگ خطاب کردن من اندوهگین شد
خدا، پیری را خانه خراب کند که من را به این روز انداخت

سوار، یک ساعت بعد در خانه ی دوستش در مضیف( اتاق پذیرایی میهمان) نشسته بود. دوستش پس از خوش آمدگویی به او از مضیف خارج شد تا مقدمات پذیرایی را برای میهمان تدارک ببیند؛ دخترش گفت:-یبه..یا هو ضیفنه؟پدر.. میهمان ما کیست؟پدر گفت:- هذا صدیقی الشاعر المعروف"ایفیر البحیر"...این دوست بزرگوارم شاعر معروف" ایفیر البحیر"است...دختر. گفت:-یبه:.. اظن آنه شفت هذا الرجل یم البرکه.. طلب من عندی مای و آنه هم انطیته و حچه ابحقی شعر...پدر.. فکر کنم این مرد را در کنار برکه دیدم.. از من آب خواست من هم به او دادم و در حق من شعری گفت...دوست ایفیر با رویی خندان وارد مضیف شد و گفت:- ایفیر شنهی من بلوه نزلت بلبرکه.. بنت الی اعطتک مای و حچیت ابحقهه شعر، بنتی...ایفیر در برکه چیکار کردی.. دختری که به تو آب داد و در حق او شعر گفتی، دخترم بود...ایفیر بلافاصله و بدون اندکی تامل گفت:- هل تسمعنی البنت؟آیا دختر صدایم را می شنود؟دوستش گفت:- واگفه وره الباب...پشت در ایستاده است...ایفیر گفت:

باطل ما حچیت اویاچ و البد       و بس انتی من الخلان و البد

عیب آنه اضم النفس و البد        هویت الچان نفسچ هوت بیه

حرف بی خود و بدی به تو نزدم
احساس کردم تو از نزدیکانم هستی
بر من عیب است خودم را پنهان کنم
عاشق همان احساسی هستم که در درون تو شعله ور است و من را می خواهد

بعد از آن، دوست ایفیر که از شجاعت و فراست و حاضر جوابی ایفیر خوشش آمده بود گفت:-اذا بنتی اتوافق علی زواجک و انته هم خطابهه آنه ما عندی حچی..‌.اگر دخترم راضی به ازدواج با تو باشد و تو هم خواستگارش باشی من حرفی ندارم... پایان

 

م. توفیق بنی جَمیل

 

 

 

 

مفهوم واژه ها 

ایفیر البحیر: شاعر بلند آوازه ای که در دهه های اول قرن بیستم می زیست.

اکحیله: نژادی از اسب اصیل عرب

 

 دیدگاههای کاربران

  1-  دیدگاهها پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شوند.
  2-  از ارسال دیدگاههای تکراری و حاوی توهین به حزب یا گروه خاصی پرهیز گردد.

دیدگاه های بسته

با عرض پوزش. مطلبی یافت نشد!