حکایت زخم پلنگ.... - پایگاه خبری تحلیلی عصر ماه اهواز

  مشاهده مطلب

      ۱۵ تیر ۱۳۹۸      ۰             97636      فرهنگی و هنری, مقالات   Print This Post Print This Post

محمد شریفی :بعضی مواقع دردها و زخم های ناسور کرده ای مثل زخم پلنگ تمام اعماق وجودم را چنان به درد می آورند که از خود بیخود می شوم ،اما چون رقص پلنگ در پرتوافشانی نور ماه را دیده ام بر خود نهیب میزنم که میرزا به یاد طاهر عریان صبوری کن صبوری... ،گاهی هیمنه و عظمت سکوت و بغض های فرو خورده به وسعت گدازه های چندین آتشفشان پژواکی از رساترین فریاد هاست. آدمی به امید زنده است اما وقتی در وضعیتی دردناک و سهمگین مجبور بشود که آخرین رگه های امید را با تشر از خودش بیرون براند در این حالت یک فاجعه ی دردناک و دلخراش رقم می خورد،درد تنهایی ...برای روشن شدن عمق معنا می خواهم حکایت ناگفته ای که سالها در سینه حبس کرده ام برایتان بازگو کنم .امیدوارم تحمل شنیدن را داشته باشید .

سال ۱۳۶۷ خورشیدی سرمست از باده غروری بودم که در یک مرکز آکادمیک در شیراز در نزد دکتر حسین کاشف تاریخ و اندکی باستان شناسی خواندم و در محضر شاعر آزاده منصور اوجی آرایه های ادبی آموختم ،عشق و علاقه به تاریخ و شور و حال جوانی من را به طبیعت و کوه و کمر و صخره های صعب العبور کشانید .رستم بیک شکارچی پرآوازه و توبه کرده از شکار همه چیز و همه کس من شده بود.یک روز به رستم گفتم می خواهم از قلعه ی مادر و دختر بر فراز مُنگشت (زاگرس شرقی ـ شرق باغملک) بازدید کنم .رستم مخالفت کرد و صخره های صعب العبور این دژ نفوذ ناپذیر را بهانه می کرد. (دژی که در عصر ساسانی شکوهی دیرنه و در عهد فرقه اسماعیلیه مرکز تردد ابوحمزه کفشگرـ بازوی راست حسن صباح ـ از قلعه ارجان بهبهان به این دیار و از این دژ به اصفهان یعنی تختگاه سلجقویان ترور و وحشت خلق می کردند.) اما من دو پایم را در یک کفش کردم که باید این قلعه را ببینم و آن مرد شریف و نجیب بر خلاف میلش تحت شرایطی همراه با اما و اگرهای بسیار حاضر به همراهی شد .۲۰ تیرماه ۱۳۶۷ساعت ۲ بامداد با یک جیپ لندرور به طرف قلعه راه افتادیم ،آسمان آبی و در نهایت لطافت با انبوهی عظیم از ستارگان و ماه قرص کامل بود.سپیده فجر به وسعت یک خورشید زمین را با نوری سفید و مهتابی رنگ جلوه ای دیگر بخشید و جنگل های انبوه بلوط در زیر نور ماه در نهایت زیبایی خودشان را به رخ می کشانیدند ،نسیم کوه و دره که از رودخانه ابوالعباس و دره های عمیق رباط به پای قلعه می رسید نوعی حس خوشایند با شمیمی دلاویز از بوی شالیزارهای برنج را به مشام می رسانید و ما در نهایت سرمستی با احتیاط صخره ها را با کمک نور چراغ قوه پشت سر می گذاشتیم ـ در یک سطح نسبتا صاف جهت استراحت اطراق کردیم ـ در آن سحرگاه یک صبحانه مفصل نوش جان کردیم . رستم گفت : من طبق یک عادت باید یک چُرت کوچولو بزنم، اما تورِ خدا یک قدم حرکت نکنی، قلعه فقط یک راه دارد و هزار علامت گمراه کنند ،اگر یک قدم اشتباه رفتی هیچ امکانی برای برگشت و نجاتت نیست و در شیارهای کوه مات و ناپدید می شوی ...چند ثانیه ای نگذشت که خُر و پُف رستم بلند شد و شیطان هم توی جلد من فرو رفت که دست به تکروی بزنم ،کوله پشتی را بستم و دوربین دید در شب را به گردنم آویزان کردم و همینطور و الله بختکی به راه افتادم ،بعد از ده دقیقه در یک شکاف کوه که نه راه پس را داشتم و نه راه پیش عملا گرفتار شدم .از آنجایی که آدم خونسردی بودم به این نتیجه رسیدم که سکوت بکنم و رستم را دچار خواب آشفتگی نکنم و در عوض ماه و رقص ستارگان را مشاهده کنم.من غرق در دُب اکبر و اصغر و زهره و مشتری بودم که یکباره صدای ریزش کوه میخکوبم کرد. دوربین را تنظیم کردم به اطراف نگاهی انداختم ،پاهایم شروع به لرزیدن کردن،زبانم قفل شده بود و ناباورانه پلنگی را در لنز دوربین دیدم که به سوی ماه و آسمان خیز بر می داشت و .... من آچمز شده و محاصره در یک صخره وحشتناک که پایین آن دره ای عمیق که اگر خودم را رها بکنم صد تکه می شوم و بالای سرم آسمان خدا و سمت چپ راستم انسداد کامل و تنها روزنه اُمید برگشت به عقب بود که خیلی هم نمی شد روی آن حساب کرد،رقص پلنگ در همان جهتی که رستم به خواب قیلوله رفته بود ،پلنگ به گمانم عاشق بود،او برای آغوش گرفتن ماه چهارده متهورانه از زمین به آسمان مثل موشک های زمین به هوا خیز جانانه بر می داشت و هر بار بدون آنکه به ماه برسد در بازگشت محکم به زمین می خورد و زخمی بر زخم هایش اضافه می کرد.و پلنگ برای در آغوش کشیدن و تصاحب ماه همچنان می جهید و به آسمان خیز بر می داشت و من از پشت لنز دوربین شکاری عشق دست نیافتنی پلنگ را نظاره می کردم . وسوسه به آغوش کشیدن ماه هنر پریدن و خیز برداشتن را در پلنگ تقویت می کند.این صحنه به من ثابت کرد که این یک بچه پلنگ است زیرا پلنگ های بالغ ماه را فقط دوست دارند و برای تصاحب آن میخ به سنگ نمی کوبند.جوان بودن پلنگ تا حدودی خیالم را راحت کرد و این امید را در من بوجود آورد که می توانیم از شر آن نجات پیدا کنیم.تیغ آفتاب در حال در آمدن بود که رستم از خواب پرید و چون من را در کنار خودش ندید شروع به هوار کشیدن کرد و پلنگ شکست خورده که نتوانست ماه را تصاحب کند به طرف رستم خیز برداشت .به قول اخوان ،نفس در سینه ام لرزید و با هزار و یک تقلا دنبال روزنه ای بودم که از مهلکه نجات پیدا کنم و به کمک رستم بروم ،خیالم از رستم جمع بود او مسلح به یک تفنگ برنو بود اما یادم رفته بود که رستم عهد بسته بود که خون هیچ حیوانی را نریزد.من در محاصره و در حال تقلا و رستم درگیر جنگ تن به تن با پلنگ ...با هزار قل هوالله و سلام و صلوات از مخمسه نجات پیدا کردم و خودم را به تن آش و لاش و خونین رستم رسانیدم .
رستم با صدایی حزین غزل خداحافظی اش را زمزمه می کرد:

"حکیم ای حکیم بریز دوا ز فنجون"

"زخم مو زخم پلنگ وش نیبرم جون"

یعنی ای طبیب با گشاده دستی و دز بالا برایم دارو تجویز کن زخم من زخم پلنگ است که هیچ شانس و احتمالی برای بهبودی آن نیست.با مقدار آبی که داشتیم سر و صورت و زخم هایش را شستم ـ جعبه کمک های اولیه بسیار کارساز بود ، با زدن بخیه روی زخم های عمیق جلوی خون ریزی را گرفتم ،چند چوپان به کمکم آمدند و با برانکاردی که از چوپ و شاخه های بلوط درست کرده بودیم ،رستم را به ماشین رسانیدیم و یکراست به درمانگاه بردمش.خبر چون باد پیچید، که رستم، ایلمرد بزرگ ایلمان با پلنگ جنگید و به گلوله و باروت و برنو توسل نجُست ، خبر شوم بود و درد آور، پلنگ و رستم هر دو زخمی،آن یکی بر قله زوزه میزد و این یکی بردامنه ،نفس در سینه ها لرزان،چشم ها گریان و تن خونین رستم با ۳۰ زخم پلنگ ناله می داد.و با آه و فغان می گفت :اگر دست به تفنگ بشدم کار پلنگ ساخته بود اما بر عهد خود ماندم تا جوانمردی دوباره جوانه بزند ....

رستم بازهم با نای حزین زمزمه کرد:طبیب ای طبیب بریز دوا ز فنجون زخم مو زخم پلنگ وش نیبرم جون،رستم به بهترین شکل مداوا شد اما زخم پلنگ زخم ویرانگر است و دائما در حال ناسور کردن و این زخم مصداق تسلسل بیم و امید است، امروز بهبود پیدا می کند و فردایش چون زخم دجله ریز جراحت فوران می کند.این زخم ها با عفونت های شدید و دردهای زیاد همراه است .آثار بهبودی با نهایت کُندی پیش می رود.درست وقتی که زخم هارو به بهبودی کاذب پیش می رود، ناگهان دوباره عفونت ها سرریز می شوند و همه چیز به روز اول برمی گردد،و در نهایت رستم بیک با اعمال شاقه بعد از ۴ سال سرسختی و مقاومت با سی زخم پلنگ با اعمال شاقه جان به جان آفرین داد و قلعه ی مادر و دختر را کشف نشده و سَر به مُهر برای من مجهول باقی گذاشت . من هنوز که هنوز است با رستم نجوا می کنم ،برای خودش و خودم اشک می ریزم

محمد شریفی
۱۴تیرماه ۹۸

 

 دیدگاههای کاربران

  1-  دیدگاهها پس از تایید مدیر سایت نمایش داده می شوند.
  2-  از ارسال دیدگاههای تکراری و حاوی توهین به حزب یا گروه خاصی پرهیز گردد.

دیدگاه های بسته

 

 

کوتاه از اقدامات مدیریت و کارگران فولاد اکسین اهواز در راستای تحقق شعار رونق تولید